<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روشنایی صفر</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Sep 2010 01:24:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند!</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/30</link>
<description>شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 01:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>تو خودت را خلق میکنی!</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/29</link>
<description>من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم من میتوانم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم, من میتوانم سکوت کنم , نادان و یا دانا باشم, چرا که من یک انسانم و اینها صفات انسانی است . و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.</description>
<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 12:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>به برتر بودن خاتمه دهید!</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/28</link>
<description>هیچ نژادی برتر نیست. هیچ ملتی بزرگتر نیست. هیچ دینی, تنها دین حقیقی نیست. هیچ فلسفه ای در ذات, کامل نیست. هیچ گروه سیاسی همواره درست نمیگوید. هیچ نظام اقتصادی بالاترین معیارهای اخلاقی را ندارد. هیچ راهی تنها راه رسیدن به ملکوت خداوندی نیست. تنها راه نجات ما همین حقیقت است که : ما همگی یکی هستیم. اما بیاد داشته باشید که من نگفتم همه ما یکسان هستیم. آیا مو و قلب من یکسان هستند؟ من موی سر خود را کوتاه میکنم, پس آیا باید قلب خود را هم تکه پاره کنم؟ متوجه شدید؟</description>
<pubDate>Tue, 25 May 2010 18:30:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>وجود خدا</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/27</link>
<description>مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند، آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد مشتری پرسید :چرا؟ آرایشگر گفت کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 18:22:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/26</link>
<description>خدایا کفر نمی گویم پریشانم خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خبر تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 19:06:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/25</link>
<description>چه کسی می فهمد که چرا من مردم زندگی میکنم از دیر زمانی تا حال در تب روزم هر شب در تاب زندگی رنج و تلاشی عبس است زندگی بیهودگی زیستن است یکی از این ایام تن بی جان مرا و نه از روی محبت که ز گند میسپارند به قبر میسپارند به گور ابدی همه را می بینم همه را از بالا که چه با حوصله تنگ به قبرم دادند خوانده ناخوانده پریشان فاتحه ای هر کس اندر پی روزی خودش نه کسی خاطره دارد از من نه کسی فرصت اندیشه من همه خویشان عزیز که به آغوشم تنگ میگرفتند و فشردند ...</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 14:52:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/24</link>
<description>سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم هادی پاکزاد گوش میدم. موبایل زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم. دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 21:15:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/23</link>
<description>و کل ماجرا به همين سادگی است که می‌گويم: حکايتی در ما هست که برای گفتن‌اش به اين‌جا آمده‌ايم آن وقت باران را بر ما نازل می‌کنند تا غروب‌های ما غم‌انگيزتر شود و باد را بر گندم‌زاران و کوه را سنگ به سنگ و بر لبان رودخانه‌ها هجاهايی از جهان‌هايی که پيش از اين در آن‌ها زيسته‌ايم و از همه بدتر ماه را در آسمانی که اين‌همه وسعت دارد تنها گذاشته‌اند که ما را به گريه بياندازند با اين‌همه اين‌ها همه پس‌زمينه‌ی آن حکايتی‌ست که بايد به ياد بياوريم اما نمی‌آوريم</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 21:02:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/22</link>
<description>آتش و دریا من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....! دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب میکشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 20:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>عشق, خدا, زندگی</title>
<link>https://roshanayi0.blogfa.com/post/21</link>
<description>در این سیاره دوست داشتن کسی بدون نیاز به او قابل تصور نیست ، جایی که دوست داشتن بی قید و شرط به ندرت روی می دهد و جایی که دوست داشتن نامحدود تمامی افراد ( نادرست) محسوب میشود . میتوانی این سه مورد را سه نابود کننده اصلی عشق بنامی: ۱-احساس نیاز ۲-توقع ۳-حسادت شما در دنیایی زندگی میکنید که به شما آموزش داده اند که خدا حسود است و توقعات بسیاری داردو چنان نیازمند است که اگر عشق او را جبران نکنید شما را مکافات و به عذاب الهی دچار میکند.</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 19:57:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>roshanayi0</dc:creator>
<guid>roshanayi0.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
</channel>
</rss>
