تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند!


شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

---------------------

همیشه تو زندگی تلخی هایی وجود داره که شاید خیلی کوتاه باشه اما عوارض تلخی بستگی به خود ما داره اگر صبوری کنیم حتما فواید اون تلخی رو میبینیم و مسلما شیرینی های بعدش رو ولی اگر تحمل نکنیم و فقط به تلخیش فکر کنیم  مسلما شیرینی و فوایدشم را نخواهیم دید.
وقتی به دکتر مراجعه میکنید و دکتر برای درمان شما یه داروی تلخ میده و میگه باید یه مدتی این دارو رو مصرف کنید تا خوب بشید شما تلخی دارو رو تحمل میکنید چون میدونید بعدش از شر بیماری خلاص میشید و زندگی براتون رنگ بهتری میگیره یا ترجیح میدید بیماری رو تحمل کنید ولی تلخی دارو رو نچشید؟؟
خداوند میگه بعد هر سختی اسانی است اگر به این حرف ایمان داشته باشید همه ی تلخی های زندگی براتون شیرین میشه.پس به خدا ایمان داشته باشید و مطمئن باشید که اگر سختی و تلخی در زندگیتون قرار میده حتما دلیلی داره و مسلما به نفع شماست.

تو خودت را خلق میکنی!

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم

من میتوانم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم,
من میتوانم سکوت کنم , نادان و یا دانا باشم,
چرا که من یک انسانم و اینها صفات انسانی است .
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

به برتر بودن خاتمه دهید!

هیچ نژادی برتر نیست. هیچ ملتی بزرگتر نیست. هیچ دینی, تنها دین حقیقی نیست. هیچ فلسفه ای در ذات, کامل نیست. هیچ گروه سیاسی همواره درست نمیگوید. هیچ نظام اقتصادی بالاترین معیارهای اخلاقی را ندارد. هیچ راهی تنها راه رسیدن به ملکوت خداوندی نیست.

تنها راه نجات ما همین حقیقت است که : ما همگی یکی هستیم.

اما بیاد داشته باشید که من نگفتم همه ما یکسان هستیم. آیا مو و قلب من یکسان هستند؟

من موی سر خود را کوتاه میکنم, پس آیا باید قلب خود را هم تکه پاره کنم؟ متوجه شدید؟

رفتار بسیاری از مردم حاکی از این است که آنها متوجه نیستند. رفتار آنها نسبت به همه چیز و همه کس چنان است که گویی تمامی آنها یکسان هستند. آنها با زندگی انسان ها همان گونه برخورد میکنند که با زندگی پشه ها و موریانه ها. اگر موی سر خود را کوتاه کنند, گمان میکنند که تکه پاره کردن قلب هم اشکالی ندارد. دوستی آنها دوستی خاله خرسه است.

همه ما به نوعی چنان رفتار را داشته ایم....

وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد

مشتری پرسید :چرا؟
آرایشگر گفت

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت
به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند
آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟
من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم
مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،
هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد
آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است
خدا هم وجود دارد
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در  این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

چه کسی می فهمد که چرا من مردم

زندگی میکنم از دیر زمانی تا حال

در تب روزم هر شب در تاب

زندگی رنج و تلاشی عبس است

زندگی بیهودگی زیستن است

 

یکی از این ایام تن بی جان مرا

و نه از روی محبت که ز گند

میسپارند به قبر

          میسپارند به گور ابدی

 

 

همه را می بینم

         همه را از بالا

که چه با حوصله تنگ به قبرم دادند

                    خوانده ناخوانده پریشان فاتحه ای

 

 

هر کس اندر پی روزی خودش

                     نه کسی خاطره دارد از من

                                        نه کسی فرصت اندیشه من

 

 

همه خویشان عزیز که به آغوشم تنگ

میگرفتند و فشردند ... اکنون...

همه بیحوصله از پیش تنم میگذرند

                        آن دوست که در وقت پریشانی ها

                        بودمش همدم و همراه و رفیق

                        با غضب بر تن من خیره شده...

                                            که چرا وقت طلایش به هدر رفت امروز

 

 

کاش به پایان رسد این روز دراز

                     کاش پاشد ز هم این چرخ بلند

 

 

نخورید ای مردم غم این عالم پست

عجب این عمر پریشان دون است

سوی میخانه روید ای مردم

هفت سبو باده خورید

غم عالم نخورید

مست گردید و از این عالم فانی گذرید

سوی اعلا بروید

پرده ها را بدرید

غم عالم نخورید

منت تن نکشید

و جدا شید از این معدن حرص

سوی اعلا بروید

پرده ها را بدرید

شاید اینگونه بفهمید چرا من مردم

سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم هادی پاکزاد گوش میدم.
موبایل زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره.
تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن.
تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش.
برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق.
من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.

...


و کل ماجرا به همين سادگی است که می‌گويم:

حکايتی در ما هست


که برای گفتن‌اش به اين‌جا آمده‌ايم


آن وقت


باران را بر ما نازل می‌کنند


تا غروب‌های ما غم‌انگيزتر شود


و باد را بر گندم‌زاران


و کوه را سنگ به سنگ


و بر لبان رودخانه‌ها


هجاهايی از جهان‌هايی که پيش از اين در آن‌ها زيسته‌ايم


و از همه بدتر


ماه را


در آسمانی که اين‌همه وسعت دارد


تنها گذاشته‌اند که ما را به گريه بياندازند

 

با اين‌همه


اين‌ها همه


پس‌زمينه‌ی آن حکايتی‌ست که بايد به ياد بياوريم


اما


نمی‌آوريم

...

آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!


دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.



روی سنگ قبرم ساده بنویسید

                                            زنده بودن را برای زندگی دوست داشتم

نه زندگی را برای زنده بودن



عشق, خدا, زندگی

در این سیاره دوست داشتن کسی بدون نیاز به او قابل تصور نیست ، جایی که

دوست داشتن بی قید و شرط  به ندرت روی می دهد و جایی که دوست داشتن

نامحدود تمامی افراد ( نادرست) محسوب میشود . میتوانی این سه مورد را سه

نابود کننده اصلی عشق بنامی:

۱-احساس نیاز

۲-توقع

۳-حسادت

شما در دنیایی زندگی میکنید که به شما آموزش داده اند که خدا حسود است و

توقعات بسیاری داردو چنان نیازمند است که اگر عشق او را جبران نکنید شما را

مکافات و به عذاب الهی دچار میکند. اکنون این آموزشها بخشی از افسانه فرهنگی

شما شده است و چنان در ذهن شما رسوخ کرده است که برای ریشه کن کردن آن

باید گامهای بسیار بزرگی بر دارید و اگر این گامها را بر ندارید ، نمی توانید امید داشته

باشید که که همدیگر را در حقیقت دوست داشته باشید چه رسد به من......

بیشتر شما تفاوت میان عشق و نیاز را نمی دانید ، در نتیجه این دو را با هم اشتباه

می گیرید و این اشتباه را هر روز تکرار می کنید.

بسایری از شما آنچه را که دارید می دهید تا آنچه را که میخواهید به دست آورید و این

روند را عشق  می نامید و فکر می کنید که این روش ابراز عشق به یکدیگر است ، زیرا

به شما آموزش داده اند که خداوند به این روش به شما عشق میورزد . { اگر مرا

دوست داشته باشی ، تو را به بهشت می برم ، و اگر نه ، نمی برم}.به شما گفته اند

خدا این گونه است و در نتیجه شما هم اینگونه شده اید.

حقیقت آن است که خدا به چیزی نیاز ندارد و در نتیجه چیزی را برای شما لازم نمی

داند

تو میتونی با حقیقت روحت به خداوند گوش بدی.تو میتونی با احساس قبلیت به خداوند گوش کنی.تو میتونی در آرامش ذهنت به خداوند گوش کنی.
تو میتونی ندای خدا رو در همه حا بشنوی.هر وقت سوالی داری بودن که از قبل به اون پاسخ داده شده.پس چشمات رو به روی دنیا باز کن. جواب تو ممکنه توی مقاله ای باشه که در روزنامه چاپ شده.در موعظه ای باشه که از قبل نوشته شده, و در دست پخش باشه.در فیلمی باشه که مشغول تماشای اون هستی.در آهنگی باشه که دیروز تنظیم شده,در کلماتی باشه که از زبان دوستی جاری میشه, و یا پیش دوستی باشه که بعد ها خواهی داشت.
حقیقت رو تو میتونی در زمزمه باد,چهچه بلبل,در ریزش باران,در جرقه رعد ببینی.
حقیقت, احساس هستی,شمیم گل سرخ,گرمی خورشید و جذبه نور ماه است.
حقیقت,هم, به سیاهی شب تار و هم به سپیدی و پاکی و معصومیت گریه های طفل شیرخوار است.
حقیقت به بلندای آهنگ تپش قلب و به آرامی و آهستگی زمزمه مادری در گوش فرزندش است.
خدا هیچ وقت آفریده هاش رو رها نمیکنه.اون نمیخواد تو رو رها کنه.
پس هر وقت که از آرامش و سکون که خدا تجلی اونه دور شدی خداوند رو صدا بزن.
و خداوند آنجا خواهد بود.
با حقیقت
با نور
با عشق

درجهان خدا هیچ اشتباهی روی نمی دهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست، هیچ کس به سویت نمی آید، مگر آنکه هدیه ای را برایت به ارمغان آورد. چه شاکر باشی و چه نباشی، خداوند نعمت را برایت می فرستد. زیرا که شکرگذاری حالتی از بودن است. آن افکاری که درباره جهان داشته ای، همان است که در گوشه و کنار جهان می بینی. آن افکاری که در مورد زندگی خود داری، همان است که در زندگی خواهی دید.

روح چیست و کجاست؟

روح در همه جا هست، در درون و بیرون انسان. روح چیزی است که انسان را در بر میگیرد.روح بزرگتر و پر عظمت تر از جسم است. روح توسط بدن حمل نمیشود، بلکه جسمی که درون آن قرار دارد را حمل میکند.
روح همان چیزی است که تو را منسجم نگاه میدارد، همان گونه که روح ازلی عالم خلقت را در بر میگیرد و آن را منسجم نکاه میدارد.
جایی نیست که روح دیگری به پایان برسد و روح، شروع شود. درست همانطور که جایی وجود ندارد که هوای اطاق نشیمن پایان یابد و هوای اطاق پذیرایی شروع شود. هوا در همه جا یکسان است. روح همه ابنای بشر از یک جنس است.
اگر روح ازلی همانی است که در بر گیرنده عالم خلقت است، همان طور که روح در بر گیرنده جسم است، پس جایی وجود ندارد که تو پایان پذیری و دیگری شروع شود.
اگر روح در همه جا در داخل و خارج بدن- در هاله آن سکنی دارد- پس جایی نیست که روحی پایان پذیرد و روح دیگیر آغاز به کار کند.
تنها یک خدا وجود دارد، و لذا فقط یک روح بزرگهست. در عین حال روح های بی شماری از تکثر آن روح واحد بوجود آمده اند.
دو گانگی ربانی چنین عمل میکند.جدایی و تفرقه بین روح ها وجود ندارد. روح زیست نیرویی است که در درون و بیرون همه اشیا فیزیکی وجود دارد. به علارت دیگر روح چیزی است که اشیا فیزیکی را منسجم نکاه میدارد. روح ازلی عالم هستی را در بر میگیرد، روح انسان در جسم فردی سکنی دراد. جسم ظرف یا در بر گیرنده، یا ((جا)) دهنده روح نیست. روح در برگیرنده جسم است.
با وجود این خط جدایی بین روح ها وحود ندارد. مکانی وجود ندارد که یک روح ((پایان بگیرد)) و دیگری((آغاز شود)) . و این در واقع روح است که متکثر شده است.
ضمن این که جدایی و تفرقه بین روح ها وجود ندارد. این واقعیت هم انکار نا پذیر است که ماده سازنده روح در واعیت فیزیکی در سرعت های گوناگون، تجلی داشته و درجات گوناگونی از تراکم بوجود می آورد.
کل حیات یک ارتعاش است. آنچه انسان ها هستی مینامند، انرژی خالص است. این انرژی تمام مدت در حال ارتعاش است و به صورت موج حرکت میکند. امواج در سرعت های متفاوت ارتعاش داشته، درجات گوناگونی از غلظت یا نور بوجود می آورند. این فرآیند، آنچه شما ((تاثیرات)) متفاوت در دنیای فیزیکی می نامید یا در واقع اشیا فیزیکی متفاوت- بوجود می آورد. بنابراین، با وجود اینکه اشیا متفاوت و هوشمند هستند، انرژی ایکه آنها را بوجود می آورد، دقیا یکسان است.
اجازه بده با مثالی این قضیه را روشن کنیم:
بین دو مکان فیزیکی که اطاق نهارخوری و اطاق پذیرایی در آن قرار داشت، مکانی دیده نمیشد که از آنجا ((هوای اطاق نشیمن)) پایان پذیرد و ((هوای اطاق نهار خوری)) شروع شود. و این واقعیت دارد. با وجود این جایی هست که هوای اطاق نشیمن ((رفیق تر)) از هوای اطاق نهار خوری شود. در مورد اطاق نهارخوری هم این مثال صدق میکند. هر چه شما از اطاق نهار خوری دورتر شوید، بوی غذا را کمتر احساس میکنید.
هوای خانه هم به همین شکل است. در اطاق نهار خوری هوای متفاوتی وجود ندارد. بنابراین هوای اطاق نهارخوری مثل هوای سایر اطاق ها به نظر میرسد . اگرچه به دلایلی بوی متفاوتی از آن استشمام میشود.
بنابراین، چون هوا خصوصیت های متفاوتی پیدا کرد، به نظر میرسد هوای متفاوتی داشته باشد. ولی این طور نیست. هوا در همه جا یکسان است اگر چه متفاوت به نظر میرسد. در اطاق پذیرایی شما بوی هیزم در حال سوخت را استشمام میکنید و در اطاق نهار خوری، بوی غذا را، حتی این امکان وجود دارد شما وارد اطاقی شوید و بگویید (( چقدر هوا اینجا خفه است، پنجره را باز کن تا قدری هوا وارد شود)) گویی هوایی اصلا وجود ندارد. اگرچه هوای زیادی وجود دارد. آنچه شما مایلید انجام دهید این است که خصوصیات هوا را تغییر دهید.
لذا با باز کردن پنجره مقداری هوا را وارد خانه میکنید، ولی این هوا هم همان هوا است. هوا یکی است فقط به داخل، در اطراف و از میان اشیا در حال عبور است.
نظیر هوای موجود در خانه آنچه ما ((روح خدا)) مینامیم - با در بر گرفتنی اشیا متفاوت خصوصیت های گوناگونی به خود میگیرد. در واقع انرژی بگونه ای خاص منعقد میشود تا آن اشیا را بوجود آورد.
وقتی ذرات انرژی به هم می پیوندند، تا ماده فیزیکی بوجود آورند، کاملا متراکم میشودند، و آن وقت است که به صورت ((واحد های مشخصی)) به نظر میرسدند. و کمکم از سایر انرژی ها، جدا، و متفاوت به نظر می آیند. اگر چه این همان انرژی است که به صورت های مختلف رفتار میکند.
این متفاوت رفتار کردن است که سبب میشود آنچه واحد است به صورت تکثر یافته متجلی سازد و تظاهر پیدا کند.
همانطور که قبلا در این وبلاگ اشاره شد، واحد مطلق نمیتوانست خودش را به صورتی که بود تجربه کند، مگر اینکه تکثر میافت. در عین اینکه وحدانیت او پا بر جا باقی بود. بنابراین واحدی که همه چیز بود به صورت پدیده های متکثر ظاهر شد. اجزا تکثر یافته خداوند که به صورت موجودات زنده در آمدند، چیزی است که در اینجا در باره آن صحبت میکنیم. بنابراین:
فقط یک خدا وجود دارد.
ما شکل تکثر یافته آن واحد مطلق هستیم.
--------------

خیلی زیاد شد.
اگه از این بحث خوشتون میاد، بگید تا همین بحث رو ادامه بدم....
---------------
از نظراتتون ممنونم ;(

ذهن کجاست؟

مغز انسان در سر انسان است. ولی ذهن انسان نیست.
مغز در هر سلول بدن است. آنچه انسان ذهن مینامد در واقع انرژی است، فکر است، و فکر یک انرژی است نه شیئی.
مغز انسان یک شیء است. مغز انسان مکانیزمی فیزیکی، بیوشیمیایی است - بزرگترین، پیشرفته ترین. ولی نه تنها مکانیزمی در بدن که با آن انرژی ای که فکر انسان است به تکاته های فیزیکی تبدیل میکند. مغز انسان مبدل کننده است.
همین است همه جسم انسان. انسان منتقل کنده هایی در هر سلول دارد. بیوشیمیست ها اغلب اشاره کرده اند که چگونه سلول های منفردی برای نمونه، سلول های خونی، دارای هوش میباشند.
این تنها در مورد سلول ها صدق نمیکند، بلکه در مورد اعضاء بزرگتری از بدن. هر انسانی بر این واقعیت آگاه است که بخشی خاص و ویژه ای از بدن دارای هوش ویژه خود میباشد.
بنابراین هوش و آگاهی در همه سلول های بدن وجود دارد.
و در مغز انسان بیش از هر جای دیگر سلول هایی وجود داد.
به همین دلیل چنین به نظر میرسد که همه ذهنیات انسان از مغزت نشاءت میگیرد. با این وجود این مغز مرکز اصلی پردازش داده ها است نه تنها مرکز آن.
-----
این مطلب رو به خاطر دوستم آپ کردم، البته شما هم میتونید راجع بهش فکر کنید.
موضوع بعدی در مورد: ((((( روح چیست و کجاست!)))))

خداوند

خداوند یک فرایند است. خداوند فرایندی است که به وسیله آن هر چیز خلق میشود و خداوند خود را تجربه میکند.
خداوند، شخص،مکان یا شیئی نیست. خدا دقیقا چیزی است که تو همیشه تصور میکردی ولی درک نکردی.
خداوند یک ذات متعالی است.
او ذات ابدی ازلی است. توجه داشته باش که آن ((ذات)) ، شیئی نیست، یک فرایند است.
خدا یک وجود متعالی است، یک وجود، متعالی.
خدا نتیجه فرایندی نیست. خدا خود فرایند است. خدا خالق هستی است و خدا فرایندی است که توسط آن آفرینش خلق شده.
آنچه در زمین و آسمان میبینی، تجلی خداوند است، مخلوق خدا است. فرایند خلقت را پایانی نیست. هرگز کامل نیست. خداوند هرگز ((پایانی)) نیست. به عبارت دیگر همه چیز بطور پیوسته در حال تغییر است. هیچ چیز ایستا باقی نمیماند. هیچ چیز - هیچ چیز - بدون حرکت نیست. همه چیز انرژی است، و در حالت حرکت.
زماني كه به چیزی نگاه میکنی، به يك شيئی ايستا كه همانجا در زمان و فضا ايستاده نگاه نمیکنی؛ تو شاهد يك رويداد هستی. چون همه چیز حرکت دارد، تغییر و تکامل پیدا میکند. ((همه چیز!))
این، باک می نیستر فولر بود که میگفت : (( به نظر میرسد که من یک فعل باشم)) . او درست میگفت. تو این رویداد را حیات نام گذاشته ای. زندگی یک فرایند است. فرایندی که قابل مشاهده، قابل شناخت و قابل پیش بینی است.
ذات ابدی حرکت دهنده بی حرکت است.
چیزی که هر گز تغییر نمیکند این است که همه چیز همواره در حال تغییر است.
زندگی یعنی تغییر. خداوند یعنی حیات و زندگی.
اگر تو خودت را آن چنان میدیدی که خداوند میبیند لبخند بزرگی به لب داشتی.
تو یک فرایندی.
ورنر ارهارد میگوید : (( زندگی خودش را در فرایند زندگی حل میکند))
این مثل توسط بعضی از نهضت های معنوی به این شکل فهمیده شده، ((همه چیز را رها کن و به دست حق بسپار)).
----------------------
میخوام نظراتتون رو در مورد این وبلاگ بدونم!